تبليغاتX
این چند نفر

حکایت را تا بدانجا نقل بکردم که حکی و خواجه به عقد هم در آمدند و زن و

شوی بشدند.(چون قسمت دوم آماده نبود استثنا قسمت سوم رو پخش

میکنیم)

البته مجازاً شوی و شوی .حکیم لقمان در غرفه رفت و روب و شست و

شوی و پخت و پز می بکرد و خواجه در خارج از غرفه کار.روزی خواجه خود را

 با طعامی نا چیز و اندک بیافت از جای بشد ذلفای پریشان حکیم را بگرفت

وهمی بکشید: که ای مرد این چه غذایی ی که واسم درست کردی؟ مگه

 نگفتم من امروز غذا زیاد میخوام؟ نگفتم لازانیا درس کن؟؟ حکیم به ناچار

دست خود به ذلف بگرفت{ و برای دفاع از حقوق زنان } از خویشتن دفاع

بفرمود. آنگاه خواجه با کمر بند خویش حکیم را سیاه و کبود بکرد گونه ای که

جامه های تن حکیم به قطعات مساوی تقسیم می بشد.سپس رو به حکیم

بکرد و بگفت: تا آن تو باشی دیگه غذای کم درست نکنی!زنیکه ی نفهم!!!

روز بعد در شبگیر در دادگاه قضایی خانواده حکیم و لقمان برفتند تا

تکالیفشان معیین گردد.قاضی نیز آنان را دعوت به مشاوره با مشاور امور

زناشویی بکرد.تا بدین جا را داشته باشید تا در قسمت سوم بازگویم نقل این

 حکایت را.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:20  توسط مبهم  | 

سلام دوباره به همه ی دوستان عزیز من می خوام دوباره این وبلاگو با انگشت خودم ودر مورد انتخابات اپ کنم

اگر بخوایم حرفامونو شروع کنیم اول میرسیم به انتخابات مجلس خبرگان رهبری که اول از همه

 جناب اقای علی اکبر رفسنجانی (همون اکبر کوسه ی خودمون دیگه) که اونم با پرویی کامل

دوباره کاندیدا شده بود والی ماشاءالله حجج الاسلامهای عزیز دیگر مثل ایت الله گلپا وغیره

وذلک

اکنون میرسیم به سخنانی کوتاه از جناب اقای حجت الاسلام والمسلمین اقای علی اکبر رفسنجانی

اعوذبالله منم شیطان رجیم

بسم الله اقا کریم و اقا رحیم

در مورد این انتخابات باید به خدمتتون عرض کنم که بنده ی محترم دارای دو نفر شتر پرنده ی 

خصوصی برای پرواز در خدمت شما مردم محترم گرامی هستم در خصوص انتخابات مینالم که

یعنی چیز عرض میکنم که خبرگان ورهبری دو مسئله واساس کشور هستند پس با چشم باز

انتخاب کنید وبه من رای بدهید  یعنی به هر کی دوست دارید رای بدید اما من رو یادتون نرها

من در مردم حضور داشتم ودیدم که مردم چقدر پر شورانه دارند درباره ی انتخابات میکوشند من

خوشحالم که این حضور پر شور رامیبنم تا چشم هر چی کاندید حسود هست در آد

علی اکبر هاشمی رفسنجانی ۲۴/۹/۱۳۸۵

اینم عکس این پست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 20:25  توسط دائی جان ناپلئون  | 

بچه ها بچه ها...من واسه اداره نمکپاش به کمک یه خانم احتیاج دارم.لطفا هر کسی می خواد و می تونه کمک کنه برام کامنت بذاره.فقط بدونین که همکارمو بر اساس قرعه کشی و روابط و ضوابط و علافی و بیکاری و دربدری(مث خودم)انتخاب می کنم.هر کسی هم که سوژه مناسبی به ذهنش رسید واسه نوشتن...خیلی ممنون می شم اگه بهم بگه.منتظر کامنتهای پر مهرتون هستم.امیدوارم از مطلب این دفعه هم خوشتون بیاد.می بینمتون...
 
کریستین ویری:
            یه بازیکن خوش قد و بالا ، یه نردبون ، یه چوب لباسی ، یه هرکول ، یه فوق متخصص در زدن گلهایی که هیچکس رو هیجان زده نمی کنه . دارای بهترین کارایی در زدن انواع گلهای لاشخوری . کافیه یه بازیکن توپ رو بزنه و دروازه بان مشتش کنه و بخوره زمین ، با سرعت و دقیقا مث میگ میگ(همون پرندهه هس که میگه میگ میگ و بعدش با سرعت می دوه آ...همونو می گم)خودشو به توپ می رسونه و توپ رو گل می کنه . بعدشم چنان شادی می کنه که انگار برگردون زده . اگر دیدین تونست یه بازیکن از حریف رو دریبل بزنه اصلا تعجب نکنین چون حتما حتما اشتباهی در کار بوده . معمولا فقط از یه نوع دریبل استفاده می کنه . سرشو می ندازه پایین و به طرف لشکر دشمن حمله می کنه و چن لحظه بعد پشته ای از بازیکنان مصدوم می سازه.
 
یاپ استام:
            یک بت ، یه قهرمان برای مردم کشورش ف یه الگو واسه جوونای هم میهنش ، یه کچل کله گنده که مدل موهاش(بابا همون سرکچلش دیگه)نور افکنهای آزادی رو از رو برده . یه دفاع مستحکم که تا حالا کسی از پیشش سالم رد نشده . معمولا وقتی یه بازیکن موفق می شه که ازش رد بشه ، چن لحظه بعد اون بازیکن به طور مرموزی به زمین می خوره و یاپ استام هم روش میفته . یه فوق ستاره در زدن انواع و اقسام بازیکنه . تنها کسیکه قابلیت زدن چهار بازیکن رو در آن واحد داره . توانایی های یاپ استام فقط در همین ها خلاصه نمی شه . او توانایی زدن هفت نوع خطای مختلف بروی یک بازیکن رو(در آن واحد)داره
کپی رایت شده از وبلاگ دوست خوبم نمکپاش
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 8:42  توسط دائی جان ناپلئون  | 

سلام

نمیدونم باید از کجا شروع کنم

شاید قسمت این بوده که هنوز نیومده باید رفع زحمت کرد

جای خوشی داشتیم توی این وبلاگ اما همه چیز تموم شد

به هر حال اگر خوبی یا بدی از ما دیدید حلال کنید

شاید باید طنز آخر کمی غم انگیز باشه حد اقل برای افرادی

می دونم که اون کسی که باید اینو بخونه میخونه

تا بفهمه که به خاطر اونه که دارم از اینجا میرم

همتونو سپردم به آرزوهای قشنگتون

مرسی که تحملم کردید

شاید روزی برگشتم

با کوله باری از حسرت

مبهم

     " دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست   جای چشم ابرو نگیرد  گر چه او بالاترست"

 

منم همینی که مبهم گفت...شناختین؟آره خودمم...نمکپاش ...همون خندونه...همونی که همیشه می خندید.
منم خسته شدم.راستش منم دیگه حال ندارم.دل من گرفته.باید سفر کرد.اینجا دیگه جای من نیست...می مونه دایی جان ناپلئون و دست طلا که ببینیم اونا چیکار می کنن.هر موقع دلتون تنگ شد برام یه سری بهم بزنین.منو می تونین اینجا هم پیدا کنین.خوش باشین.می بینمتون...
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:56  توسط مبهم  | 

زمان : پنج یا شیش بعد از ظهر

مکان : صف اتوبوس یا تاکسی

پسر ( احتمالا موهاش کلی روغن ترمز و گریس و از این حرفا خورده طوری که پشه رو موهاش بکسوات یا بکس و باد می کنه با صورت بدون ابرو ( یعنی اونقدر زیرش روشو برداشته که دیگر بالایی هم نمونده براش ) و یه چسب رو بینی (مثلا عمل شده البته مثلا )) : خانم پا می دی ؟ واسه معلول می خوام ...

دختر ( احتمالا صورتش کلی پور رنگ و بتونه خورده طوری که پشه رو پورتش بکس و باد می کنه بقیه مشخصات واسه خواننده های قدیمی آشناست : پیرهن آستین کوتاه که از بس مث جلیقه نژاد شده با شلوار خیلی برمودا ) : آقا من نامزد دارم مزاحم نشین لطفا ...

پسر : خانم شماره کفشتم بدی زنگ می زنم آ .

دختر : آقا گفتم که من دوست پسر دارم لطفا بفرمائین برین اگه کاری ندارین .

پسر : اِاِاِ...ناز نکن دیگه ... عروس ننه م می شی ؟

دختر : آقا چن بار بگم مزاحم نشییییییین ( اینجا احتمالا کلی صداش کش و قوس و ناز پیدا کرده ؛ بهرحال حرف عروسیه شوخی نیس ، جدا عروسی تبدیل به یه مشکل بزرگ واسه اکثر خانمای عزیز شده که انشالا گره مشکل همشون به دست خودم باز بشه ) .

پسر : حالا این شماره منو بگیر شاید لازمت شد .

دختر : باشه ولی قول نمی دم زنگ بزنم آ .

********

زمان : هفت یا هشت صبح

مکان : خونه پسر

مامان : پسرم تو که هنوز آماده ای نشدی دیر شد آ .

پسر : مامان منکه گفتم نمی آم .

ماهان ( احتمالا با دو تا شاخ ) : تو کی گفتی نمی آی . تو که عاشق شمال بودی ...

پسر : مامان من درس دارم نمی تونم بیام ( دروغ که خناق نیست بیخ گلو رو بگیره ) .

مامان ( یحتمل با دو تا گوش دراز ) : الهی من بگردم ... یه زن خوب واسه تو پیدا کنم که مث خودت درس خون باشه ... پس ما هم نمی ریم می ذاریم یه وقت دیگه همه با هم می ریم .

پسر : نه ن ه ... الهی قربونت برم . سفر خودتونو خراب نکنین بخاطر من . برین ... برین خوش باشین و فکر منم نباشین .

مامان : نه عزیزم ... این حرفا چیه ؟ ما وقتی خوشیم که بچه هامون به جایی برسن . من می مونم پیشت می گم بابات اینا برن ... خوبه عزیزم ؟

پسر ( یحتمل شبیه همون ایموت آیکن قرمز و عصبانی شده ) : نخیرم چی چی رو نمی رین ؟ اصلا اگه نرین من می رم . یالا پاشین برین ... ( اینجا با رفتار خر رنگ کنی ) مامان ترو خدا برین خوش باشین فکر منم نکنین .

********

زمان : دو یا دو و نیم ظهر

مکان : خونه دختره

دختر : بابا من دیگه رفتم ... کاری نداری ؟

بابا ( یا همون پدر ) : کجا دخترم این وقت ظهر ( منظور : این وقت روز که ظهره )

دختر : بابا گفتم که ... کلاس فوق العاده دارم ( دروغ که خناق نیست بیخ گلو رو بگیره ...مجددا )

مامان ( یا همون مادر ) : الهی من قربون تو دختر درس خونم بشم .

پدر : صبر کن برسونمت عزیزم .

دختر : نه بابا جون هوا خوبه می خوام پیاده برم ( ایضا همون مسئله دروغ و خناق و گلو غیره )

********

زمان : سه و نیم یا چهار ظهر ( یا باید بگم بعد از ظهر ؟؟؟ )

مکان : خونه پسره

پسر : سلام سپیده جون چه خوشگل شدی امروز ....

دختر ( سپیده ) علیک سلام علی آقای گل ، منکه همیشه خوشگل بودم

پسر ( علی ) بیا تو عزیزم ، بیا تو .

نکته : از اینجا به بعد یه سری کارایی دو نفری انجام می دن که خوب نیست بگم ... شما بزنین اون کانال کارتون فوتبالیستها رو داره پخش می کنه ، کارتون رو نگاه کنین تا کاراشون تموم بشه ...

دیس دین دی رین دیش دی رین رین

دیس دین دی رین دیش دی رین رین

فوتبالیستها قسمت هزار و صد و دوازدهم

********

زمان : چهار و نیم یا چهار و چهل و پنج دقیقه

مکان ( حالا دیگه واقعا مکان ) : همون خونه پسره هنوز

نکته : یه حادثه اتفاق افتاده موقعی که شما کارتون نگاه می کردین چقدر گفتم شما بزرگ شدین دیگه زشته کارتون نگاه کنین ؟ بیا ...حالا خوب شد ؟ اینم نتیجه ش . اتفاق به این قشنگی رو ندیدین .حالا اشکال نداره غصه نخورین خودم خلاصه حادثه رو واستون تعریف می کنم . در کمد اتاق علی باز شده و کلی آدم ریختن بیرون .

سپیده : اَاَاَاَاَق ( تقریبا جیغ همینطوریه دیگه نه ؟ ) لباسام کو ... علی اینا کی ن ؟

علی : چیزی نیست عزیزم ؛ اینا دوستام ن .

سپیده : کثافت عوضی ، خیلی پستی ، اینطوری می خواستی با من عروسی کنی ؟

علی (البته علی خر از پل گذشته ) : خوبه حالا ... فکر کردی کی هستی ؟ جینا لولو بریجیدا یا جنیفر لوپز ؟ جمع کن اون ... و ... تو . با این هیکل بی ریختت .

سپیده : بی ریخت اون خواهرته که هیکلش شبیه قیف (!!!) می مونه .

علی : تو یکی هیچی نگو با این هیکلت . آدمو یاد اسب آبی می ندازه .

سپیده ک تا دیروز که مانکن بودم برات مادر ... خواهر ...

********

زمان : چهار یا چهار و ربع

مکان : خونه پسره هنوز منتهی ایندفه بدون سپیده

علی : خاک تو سرتون کنن . نتونستین یه ربع تو کمد بمونین ؟

حمید : علی تقصیر این ماهان بود . باز لوبیا خورده ... کشت منو

ماهان : تقصیر تو بود دیگه . چقدر بهت گفتم سرتو از رو شکم من بردار ؟

********

زمان : پنج یا شیش بعد از ظهر

مکان : صف اتوبوس یا تاکسی

پسر ( احتمالا موهاش کلی روغن ترمز و گریس و از این حرفا خورده طوری که پشه رو موهاش بکسوات یا بکس و باد می کنه با صورت بدون ابرو ( یعنی اونقدر زیرش روشو برداشته که دیگر بالایی هم نمونده براش ) و یه چسب رو بینی (مثلا عمل شده البته مثلا )) : خانم پا می دی ؟ واسه معلول می خوام ...

دختر ( احتمالا صورتش کلی پور رنگ و بتونه خورده طوری که پشه رو پورتش بکس و باد می کنه بقیه مشخصات واسه خواننده های قدیمی آشناست : پیرهن آستین کوتاه که از بس مث جلیقه نژاد شده با شلوار خیلی برمودا ) : آقا من نامزد دارم مزاحم نشین لطفا ...

" و این داستان همچنان ادامه دارد "

منبع : از وبلاگ دوست خوبم نمکپاش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:33  توسط دائی جان ناپلئون  |